صفحه نخست » اندیشه‌سرا » بیا فکر کن به مرگ

عاقبت منزل ما وادی خاموشانست

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

من از مرگ می‌ترسم. خیلی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. جایی ـ یک فضای مجلل تمامن مخصوص ـ توی فکر و خیال‌هایم گذاشته‌ام برای مرگ. خیلی‌ها از بعدِ مرگ می‌ترسند؛ از حساب و کتاب، جزا و عقاب. از اینش هراس ندارم. خوب که فکر می‌کنم، ترس اسم خوبی نیست برای حسی که نسبت به مرگ دارم. یک جور هیجان تلخ است، یک جور غصه‌ی ناتمام.

از این دلخور نیستم که همه‌ی آن‌چه دارم از دست خواهم داد. غمگینم از این‌که بعد از من هیچ چیز زندگی ـ ‌در کلیتش ـ  کم نمی‌شود، از این‌که دنیا نمی‌ایستد،‌ کلاه از سر بردارد به احترام نبودن من، از این‌که همه چیز پیش خواهد رفت: آدم‌ها صبح از خواب بیدار خواهند شد، از خانه‌ها بیرون خواهند زد، با هم رفاقت خواهند کرد،‌عاشق خواهند شد، دشمنی خواهند کرد. زندگی به روی خودش نمی‌آوزد که تا همین دیروز، همین چند لحظه پیش کسی «بوده» است با خیال‌های کوچک و بزرگ توی سرش، با دنیایی که مال خودش بوده، به اسم و رسم خودش می‌شناخته است.

مرگ عادلانه‌ترین چیزی است که بین آدم‌ها تقسیم شده، تنها چیزی است که درباره‌ی همه کس قطعیت دارد. مرگ خیلی وقت‌ها کمک می‌کند جای خودم را بین کائنات بهتر تشخیص بدهم،‌ فرصت‌هایم را برای مهربان بودن،‌ برای نابودن نکردن کمتر از دست بدهم.

با این همه اما توی این دنیای رنگ وارنگ پدیده‌هایی هست که این عظمت صریح مرگ را تحقیر می‌کند، از اهمیت قطعی مرگ می‌کاهد، پشت این حریف همه‌فن‌حریف را به زمین می‌مالد و جایی در دوردست‌های ذهن به خاک فراموشی می‌نشاندش. از جمله‌ی این پدیده‌ها،‌ یکی باور به نوعی آرمان انتزاعی فرافردی است؛ سربلندی و جاودانگی وطن،‌ باور به آزمان تلاش در راه ساختن بهشتی روی زمین، اسلامی یا سوسیالیستی یا لیبرالی یا آخرالزمانی؛ این‌ها از آن دست آرمان‌هایند.

بسیاری از آدم‌ها بوده‌اند و هستند که حاضرند در راه این آرمان‌ها بمیرند. این جور وقت‌ها مردن ساده است. مردگان در راه آرمان، پس از مرگ،‌ چندی برای جمعی حکم قدیسانی اسطوره‌ای پیدا می‌کنند. خوبیش این است که در مردن‌هایی این‌جنین،‌مرگ معنا می‌یابد. پاسخ به این سؤال جاودانه که «ما چرا باید بمیریم» حاضر و آماده است و حالاست که تحمل و پذیرش معمای حل شده‌ی مرگ آسان می‌شود.

اما مواجهه‌ی آرمان‌باوری و مرگ، یک سویه‌ی تاریک و سیاه هم دارد. آرمان‌باوران به همان راحتی که می‌میرند،‌ می‌میرانند. با همان خیال آسوده که در راه آرمان‌ها تن به نیستی می‌دهند،‌ می‌کشند، شکنجه می‌دهند، ‌داغدار می‌کنند. این خرده‌جنایت‌ها به حساب نمی‌آید در برابر آن آرمان بزرگ.

یادم می‌آید خانم دالاویِ ویرجینیا ولف با خودش فکر می‌کرد وجد مذهبی،‌ همین‌طور داشتن آرمان، آدم‌ها را بی‌عاطفه می‌کند، احساساتشان را خفه می‌کند «چون دوشیزه کلمن حاضر بود هر کاری برای روس‌ها بکند،‌ برای کمک به اتریشی‌ها از خرج غذایش می‌زد و گرسنه راه می‌رفت،‌ اما در زندگی خصوصی در آن پالتوی مکینتاش سبزرنگش آن‌قدر بی‌احساس بود که آدم را شکنچه می‌داد».

همه‌ی این آسمان ریسمان‌ها را به هم بافتم که بگویم آقای حکومت اسلامی! بیا به مرگ فکر کن، به مرگ خودت. به این فکر کن که چه بسیار پیشینیانت به خاطر همین آرمان ِ ساختن بهشت روی زمین، چه هست‌ها که نیست نکردند. همه‌‌شان روی هم چند صفحه، چند خط از کهنه‌کتاب زندگی بشر را می‌توانند پر کنند؟ بیا به مرگت فکر کن و فرصت‌هایت را برای مهربان بودن، برای نابود نکردن از دست نده. بیا حالا کمی زندگی کنیم.



برای اظهار نظر اولین نفر باشید