صفحه نخست » اندیشه‌سرا » تجددهراسی، غرب‌ستیزی و علوم انسانی

«از غرب یک مقدار چیزها ما لازم داریم بگیریم. اما نه همه‌ چیز را. از غرب یا در غرب ما در جستجوی تکنولوژی هستیم. این را وارد می‌کنیم. عملش را هم می‌آموزیم… اما دیگر علوم انسانی را نه. علوم انسانی یعنی از ادبیات بگیر تا تاریخ و اقتصاد و حقوق. این‌ها را من خودم دارم و بلدم. روش علمی را می‌شود از کسی که بلد است آموخت. اما موضوع علوم انسانی را من خودم دارم. من جابجا نوشته‌ام که ناصرخسرو از هزارسال پیش بیخ گوش ما حرفش را زده. قلم زدن را او به من یاد داده. نه نیوتون یا آقای سارتر. نیوتون در زمینه‌ی مکانیک ـ یعنی در اساس علوم دقیق ـ حرف زده. ناچار من محتاجش هستم. ریش‌تراش برقی و این ضبط صوت مورد احتیاج ماست. درست. اما اندیشه‌هامان که از راه علوم انسانی ساخته می‌شود چه؟»[۱]

جملات بالا، بخشی از سخنان یکی از مسئولین سیاسی حال حاضر ایران نیست؛ این حرف‌ها را جلال آل احمد، سه چهار دهه پیش قلمی کرده است. از مشروطه به این سو، جامعه‌ی ایران در برابر پدیده‌ی نوظهوری قرار گرفته است که تجددش می‌خوانند. آشنایی ایرانیان با تجدد و همراه آن تمدن جدید غرب، مولد انشقاق‌ها و گسست‌های تاریخی غریبی در جامعه‌ی ایران بوده است. اما واکنش غالب ایرانیان در برابر پدیده‌ی تجدد چه خواصی داشته است؟ این یادداشت بر آن است تا سیر یک واکنش غالب نسبت به غرب متجدد را برجسته سازد، که وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ یکی از نمودهای آن است.

آل احمد معتقد است تجدد دو بخش دارد: یکی تکنولوژی مدرن یعنی همه‌ی دستاوردهای فنی غرب متجدد که موجب غلبه‌ی روزافزون بر طبیعت گشته و با خود آرامش و آسایش انسان‌ها را به بار آورده است. بخش دیگر تفکر متجددانه است؛ آن‌چه از روشنگری می‌آغازد و به تاخت، رشد و حیات خود را ادامه می‌دهد. فلسفه و علوم انسانی جزیی از این بخش دوم‌اند.

هر جامعه با یک فرهنگ مختص به خود معنا می‌یابد. عبور از یک فرهنگ نهادینه شده و پذیرش قواعد فرهنگی متمایز، چنان‌چه به صورت مصنوعی و دفعی اتفاق بیفتد، همیشه برای انسان‌ها سخت و تحمل‌ناپذیر خواهد بود. فرهنگ چیستی و چرایی همه‌ی آن‌چه در زندگی اجتماعی با آن روبرو می‌شویم، هز آن‌چه می‌اندیشیم و رفتار می‌کنیم به ما می‌آموزد. ما ناخودآگاه بسیار چیزها می‌دانیم درباره‌ی زندگی، تعاملات روزمره، مراسم و مناسک و حتا مرگ، همه‌ی این ذخیره‌ی نمادین شناختی، از صدقه‌ی سر فرهنگ نهادی شده فراهم می‌شود. پس عبور از چنین فرهنگی ما را با بحران روبرو خواهد ساخت.

هویت ما،‌ چیستی ما به عنوان فرد، گروه و جامعه بسته به اصولی است که در همان فرهنگ نهادینه، تعریف شده است. نفی آن اصول نفی خود ماست. هراس از این بحران، بیشتر گروه‌هایی که در سنت ایرانی اسلامی پایگاه و جایگاه مستحکمی دارند، به واکنش در برابر هر گونه تحول فرهنگی وامی‌دارد. در طول تاریخ معاصر ایران، این گروه‌ها، به لحاظ کمی و کیفی، در اکثریت بوده‌اند و در برابر، اقلیت‌هایی تازه سر برآورده، بیشتر بیرق تجددخواهی فرهنگی برافراشته‌اند و برای آن مبارزه کرده‌اند.

به این ترتیب ما ایرانیان، از یک سو شیفته‌ی زندگی براق و آسوده‌ی غربیانیم و از سوی دیگر نمی‌خواهیم هویتی که در آن جایگاه و پایگاه مشخص و تعریف شده‌ای داریم خدشه‌دار شود. این است که هم می‌خواهیم دستاوردهای تجدد را مال خود کنیم و هم زندگی اجتماعی نهادی شده‌ی کهنسالمان را ادامه دهیم. پس دست به انتخاب می‌زنیم. از غرب آن‌چه را که بی‌ضررتر و کم‌دردسرتر است برمی‌گزینیم و باقی‌اش را نفی و طرد می‌کنیم. انتقال تکنولژی را از غرب به ولایاتمان با اغوش باز می‌پذیریم اما در برابر هرگونه تغییر در فکر و اندیشه و ساختار اجتماعی‌مان سینه چاک می‌کنیم و می‌جنگیم.

مفهوم «غرب‌زدگی» که سالیان سال است در فضای فکری و سیاسی ایران جا خوش کرده، ناظر به همین بعد فکری و فرهنگی تجدد است. اکثر گلادیاتورهای ضد غرب‌زدگی، با استفاده‌ از اخرین دستاوردهای تکنولوژی غرب مشکلی ندارند؛ با اتوموبیل و هواپیما سفر می‌کنند، از رسانه‌های جدید بهره می‌جویند و مشتری پر و پا قرص فن‌آوری‌های جدید تسهیل‌گر زندگی‌اند؛ اما جز این، آن‌چه را در حیطه‌ی فکر و نظر موجب و موجد این فن‌آوری‌ها بوده برنمی‌تابند. جرم همه‌ی آن سرگشتگانی که در این دیار با انگ ننگین «غرب‌زده» برچسب خورده‌اند همین است: پذیرش تحول فکری و فرهنگی متجددانه.

اما آقای آل احمد ـ که انصافن هیچ ارزیابی غیر شتابزده‌ای از او ندیده‌ام تا به حال ـ و دوستان و همفکرانشان باید به این نکته توجه کنند که بدبختانه دارند شیپور را از سر گشادش باد می‌کنند سال‌هاست. «علوم انسانی را من خودم دارم» یعنی چه؟ کدام علوم انسانی؟ ناصرخسرو چه ربطی دارد به علوم انسانی؟

دارند شیپور را از سر گشادش باد می‌کنند چون همه‌ی آن دستاوردهای تکنولوژیک، همه‌ی آن پیشرفت‌ها در علوم طبیعی ریشه در همین فلسفه و علوم انسانی جدید دارد. این فکر است که تغییر می‌کند،‌ ساختار سیاسی اجتماعی است که تغییر می‌کند و زمینه‌ی رشد تکنولوژی مدرن را فراهم می‌کند. می‌توانیم تا ابد ماشین‌ها و کارخانه‌های جدید وارد کنیم یا حتا از روی دست غربی‌ها بسازیمشان، اما تا آن روزگاری که فرهنگ و فکرمان را تغییر ندهیم و در آن تجدید نظر نکنیم، اوضاع همین است که هست.

اسفناک این‌که، چنین اندیشه‌ی باطلی، از آن رو که هنوز منافع و قدرت سنتی عده‌ای را تضمین می‌کند، ادامه دارد و تقویت می‌شود و فرصت‌ها مثل ابر بهار از بالاسرمان می‌گذرند و از دست می‌روند. تاکیدات اخیر مقامات سیاسی ایران بر لزوم تغییر علوم انسانی و حمله‌های بی‌سابقه‌ی سیاسی علیه نظریات اجتماعی، ادامه‌ی همین خط است؛ وگرنه متهم کردن علوم انسانی به داشتن «مبانی مادی‌گرایانه» حرف عجیبی است؛ چرا که همه‌ی علومی که حکومت ایران برایشان ظاهرن سر و دست می‌شکند ـ مثل همین تکنولوژی هسته‌ای ـ از همین مبانی مادی‌گرایانه آب می‌خورند.

همه‌ی این‌ها قصه‌ی تازه‌ای نیست. نقل قولی که در پایان می‌آورم،‌ بندی است از کتاب «به سوی تمدن بزرگ» نوشته‌ی محمدرضا پهلوی؛ مقایسه‌اش کنید با حرف‌هایی که هنوز ورد زبان خیلی‌هاست، اعم از انقلابی و غیر انقلابی و ضد انقلاب:

«در راه نیل به تمدن بزرگ ما باید بر اساس جهان‌بینی همیشگی ایرانی بهترین اجزای مدنیت و فرهنگ ملی خویش را با بهترین اجزای تمدن و فرهنگ جهانی درآمیزیم… باید دانش و تکنولوژی پیشرفته‌ی جهان صنعتی را به بهترین صورت مورد اقتباس و استفاده قرار دهیم ولی در همان حال باید از رسوخ عناصر نامناسب تمدن‌های دیگر در جامعه‌ی خود و از سرایت آلودگی‌های اخلاقی . اجتماعی و سیاسی آن‌ها بدین جامعه جلوگیری کنیم. باید غرب‌زده نباشیم…»[۲].


[۱] . آل احمد، جلال. کارنامه‌ی سه‌ساله. ۱۳۵۷٫ ص۲۰۰

[۲] . پهلوی، محمدرضا. به سوی تمدن بزرگ. ۱۳۵۷٫ ص۲۵۱



یک پاسخ to “تجددهراسی، غرب‌ستیزی و علوم انسانی”

  1. پارادایم غرب ستیزی در حال حاضر با استفاده از قدرت سیاسی به مثابه منبع مشروعیت زا باز تولید می شود و در مصاف با قدرت علمی قرار گرفته و یک نوع مقاومت را درآن ایجاد کرده حال باید منتظر ماند ببینیم که آیا می توان این پارادایم متقابل را از حاشیه در آورد.